تبليغاتX
به نام او به یاد تو.....
 

یا هو...


به نگاه گرفته ات ای دوست
می توان اعتماد کرد امشب؟
اشک های نگفته ای دارم ...


چه كسی درد مرا میفهمد؟
و خدا گوش كن اكنون ز حسادت مردم
چه كم از كهف مگر من دارم؟
خواب مبخواهم خواب
سیصد و اندی خواب
تا كه بر این دنیا
چشمها را بندم
بروم تا آخر
هر زمان خواست دلم برگردم...


روبرویم ایستاده بود: صورت استخوانی، رنگ پریده

 

و چشمان خسته و بی روحش نشان از رنج بزرگی داشت...

 

بی اختیار به یاد عشق کهنه ام افتادم، به خودبالیدم که در

آتش عشق گذشته ام نسوختم.

 

وقتی دستم را جلو بردم تا صورتش را لمس کنم دستم به

                                                                 آینه خورد


پاک و برقرار باشید...: ز - ا
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 1:31 توسط ز _ ا |


یاهو

من آفتاب تو بودم
مرا با سایه چکار؟
شکست پشت غرورم
شکسته ام ناچار؛
اگر چه ابر شدم
تار و تیره و سنگین،
اگر چه سنگ شدم
سرد و بی بر و بار؛
اگر چه با غزلی چند
مثل برکه خوشم،
قسم به رود که دیگر
نمی شوم تکرار!.


دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در كنار من بشینی محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاك و زلال بود
پاییز بود و كوچه ای و تك مسافری
با تو چقدر كوچه ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشمهای تومحتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یك عمر مانده بود ولی كال كال بود
گفتم كمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیكن مجال بود
یك عمر هر چه سهم من از تو نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شكست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود


کوزه ای هستم شکسته و تشنه

 که هرروز کوزه گری می سازدم

 اما دریغ

 که همون

 دوباره با دستانش می شکندم

 و من بی آنکه به شکسته شدن عادت کنم

 تشنه شکستن او شده ام ...!

..............................


حالا كه تو بسیار ها را كم گرفتی

تاری نوازیدی و آن را بم گرفتی

بگذار تا آهسته من در یك رباعی

ساده بگویم دوستت دارم گرفتی؟


پاک و برقرار باشید....ز - ا

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:49 توسط ز _ ا |


یاهو

قصه گو

یک قصه ی قدیمی و یک دفتر سپید

از با تو پر زدن به شبستان باورم

فصلی دگر نوشته شده از سکوت ما

فصلی سپیدتر ز ورق های دفترم

یک قصه ی قدیمی و یک قصه گوی پیر

با چشم های خسته ز تکرار فاصله

مشتاق فصل آخر و پایان فصل غم

فصلی ز شادی و سخن و شور و هلهله

 

هی قصه گوی پیر به ساعت نگاه کرد ...

چیزی دگر نمانده به پایان روشنی

هم رنگ سر نوشت شب و قصه می شوم

بی هیچ صبح صادق و بی هیچ روزنی

کم کم امید از دل من محو می شود

حتی دگر ز اشک نشانی نمانده است

اما ، نه !... ناگهان به خودم بانگ می زنم :

دست ترانه را که دگر غم نخوانده است

 

با قدرتی شکفته ز دامان اشتیاق

از ابتدای دفتر دل تا نهایتش

یک جمله می نویسم و فریاد می زنم :

نفرین به غم ! سکوت ! به آغاز و غایتش !

کم کم سیله می شود آن دفتر سپید

از جمله ی : ( من و تو به خورشید می رسیم )

کم کم سپید می شود این شام سر نوشت

تا روشنای چشمه ی امید ، می رسیم

بیدار شو تمام شد آن شام رو سیاه

فصلی دگر بخوان تو ز آغاز ما شدن

ای قصه گو ! جوان شدنت را نظاره کن

طرحی بزن همیشگی از نام او و من

ای عشق ! قصه گوی من و سرنوشت من !

(( بارانی )) از سرای محبت به شب ببار

بر پا کن از حرارت دل ها ، قیامتی

دستان مهر را تو به دستان مه سپار


همین که بغض می شود سکوت های های من

دوباره خواب می شود پناه گریه های من

دوباره شانه های شب به من پناه می دهد

سلام می دهم به او که گشته هم صدای من

سکوت و انزوای شب به جای خواب های خوش

و قلب تب که می تپد برای انزوای من

میان دست های ما اگر نبود فاصله

نگاه مهربان شب نمی شد آشنای من

من و شب و ستاره ها و ماه و نبض ساعتم

نشسته ایم منتظر به یاری خدای من

من و شب و ستاره ها و چشم های منتظر

که رد شود ستاره ای و بشنود دعای من

تگاه ماه در پی ات به هر کجا قدم زنان

که بی تو پادشاه غم دوباره شد گدای من

قدم بنه به خلوتم شبی و با خودت بیار

سبد سبد ز خنده های غم شکن برای من

شروع دل نشین من ! طلوع کن که بشکند

بلور اشک ها و خاطرات بی بهای من

بیا به وقت صبحدم طلوع با تو دیدنی است

بیا به کوچه های شب دوباره پا به پای من


شبحي در گذر جاري رود
لب خشکيده به آبي مي زد
تن دلخسته به امواج غرور
نگران بود و دعايي بر لب
دست هايي به نيايش و نماز
و به آهستگي رود روان
نگران دل غمگين تو بود


پاک و برقرار باشی: ز- ا
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:31 توسط ز _ ا |


یاهو


بشنو ای نازنین یار !

با تو دردی را بگویم سوز ناک

که چگونه تشنۀ مرگم در تمنای خزیدن زیر خاک .....

از سرشکم غافلی .... از نگاه تلخ من نیز همچنان .....

از بلور اشکهای پر پر و تلخم  برایت دفتری از یادها بر بادها آورده ام ...

بشنو ای یار گرفتارم ای که در دامی اسیر

ای تو در آن دورها در غربت تنهائیت گشتی اسیر

ای که روزی گفته بودم نازنین دستم بگیر !

بشنو از سوز دلم ! بشنو اینک با تو میگویم سخن .......

خسته ام خسته از دلخستگی های کهن

خسته از خویشم دگر باره چنان مرغی که بالش کنده اند

 و به خاک افکنده اند

خسته از رنجشِ رنجور رنجستان عشق ..

خسته از افسون افسون ساز عشق

خسته از پروازها از نوای سازها از گل آوازها

از شنا در رازها از ستایش از  نیاز  از  نازها

خسته از بار جدائی های زود

خسته از تنگی دلهای تنگ

خسته از غوغا و جنگ

خسته از تنهائی ِ تنهائی ام

خسته از دوستان هر کجا آبادی ام

خسته از این عاشقان یک شبه شیدائی ام

خسته از نالیدن دل ناله های تلخ و بیمارم

خسته از شکوه ، شکایت

خسته از مرغ شباهنگ ِ دل افکارم

خسته از خواهش ، تمنا

خسته از یاران دلجویم

خسته از عهد شکسته ، پای بسته ، خسته از عشقم

خسته از روزم ، خسته از شبهای پرواز ستم سوزم

خسته از دنیای ناجورم ، خسته از نالیدن دلهای رنجورم

خسته از چشمان مستم

خسته از آه عمیق قلبهای زرد و تبدارم

خسته ام

خسته ترین ماه سیاه آسمانم

خسته از خاطرات تلخ و شیرینم

خسته از یاد آوری ، دلتنگی و ناباوری

خسته از بی تو نشستنهای تلخم

کاش این آخرین شعر من و این واپسین راز دلم بود

کاش با او رفته بودم زیر خاک

 


!نه تو می مانی ،نه اندوه
ونه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت


غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ها خواهد ماند


پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید
من که رفتم بنشینید و هوارم بزنید
باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد
بنویسید که بد بودم و جارم بزنید
من از آیین شما سیر شدم
پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید
دستهایم چقدر بود و به دریا نرسید
خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید
آی آنها که به بی برگی من می خندید
مرد باشید مرد باشید و بیاید و کنارم بزنید


تو ه

تو هم درد مرا درمان نخواهی داد ،‌می دانم

فقط آرامشم را می دهی بر باد ، میدانم

علی رغم تمام لحظه های آشنایی مان

 روزی نخواهی كرد از من یاد می دانم

 

پاک و برقرار باشید:

ز - ا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 3:52 توسط ز _ ا |


یاهو

 

من آن شب کوچه گرد خانه بر دوشم نمی فهمند


من آن دنیای فریادم که خاموشم نمی فهمند

 

منم یادآور دردی که از یاد همه رفته است


به یاد دیگران از خود فراموشم نمی فهمند

 

 نمی فهمند حرفم را که از احساس سرشار است


نمی فهمند من بیهوده میکوشم نمیفهمند

 

 کجا ععنوان کنم این را!که باران خون دریاهاست


من انسان چراخونابه مینوشم...نمیفهمند

 
کدامین واژه می گرید و خواهد گفت فهمیده است

 

 من امشب کوچه گرد خانه بر دوشم نمی فهمند\

 


من از عهد آدم تو را دوست دارم

از آغاز عالم تو را دوست دارم

 

چه شبها من و آسمان تا دم صبح

سرودیم نم نم: تو را دوست دارم

 

نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!

من ای حس مبهم تو را دوست دارم

 

سلامی صمیمی تر از غم ندیدم

به اندازه غم تو را دوست دارم

 

بیا تا صدا از دل سنگ خیزد

بگوییم با هم: تو را دوست دارم

 

جهان یک دهان شد هماواز با ما:

تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

 

 

 

زنده یاد  قیصرامین پور

می توانستی مرا عاشق كنی اما نكردی

                                      بر نگاه ساده ات لایق كنی  اما نكردی

می توانستی در این دریای ناپیدا كرانه

                               چشمهای خویش را لایق كنی اما نكردی

 


زندانی بی گناهم

               در انفرادی قلب

بی احتیاج به آزادی

      كه در خانه ی خود

              آزادترینم

و بی تو ....

            زندانی ترین زندانی


پاک و برقرار باشی : ز - ا

 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 18:34 توسط ز _ ا |


پیش ازین مردم دنیا دلشان درد نداشت

هیچکس غصه اینرا که چه میکرد نداشت

چشمه صادقی از لطف زمین میجوشید

خودمانیم........زمین این همه نامرد نداشت


 

روزای بدیه....دنیای بدیه....دلم گرفته...از موجودات ادم نما....ا

ز پستی و بی ارزشی ادما....از دروغ ...از نبودن عشقی که همیشه

 خیال میکردم هست.....

 

خدایا شکر....


پاک و برقرار باشید:

ز - ا

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 2:14 توسط ز _ ا |


یاهو

تورا به خاطر باغ تن ات نمی‌خواهم

من از تو هیچ بجز بودن ات نمی خواهم

اگرچه غرق گناهم ولی به تو سوگند

که گرد شائبه بردامن ات نمی‌خواهم

تمامی تن من در تلاطم است اما

اسیروسوسه‌های من‌ات نمی‌خواهم

...

سکوت اگرچه به قولی پر از نگفتن هاست

بگو! بگو که بجزگفتن ات نمی خواهم


خالی تر از همیشه و از رو نمی رویم
از تشنگی پریم و لب جو نمی رویم

بوی همیشه می دهد هر روزمان ولی
یك شب به میهمانی شب بو نمی رویم

چله نشین عشق مجازی شدیم و بس
گامی فرا تر از خم ابرو نمی رویم

لحظه به لحظه آهوی دل گرگ می شود
حتی بسوی ضامن آهو نمی رویم

صد بار شد كه عشق به ما پشت كردو رفت
با این همه هنوز هم از رو نمی رویم


امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت ...

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را ...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت


نه دروغم که معصومانه باورم کنی

نه شعرم که ساده دلانه از برم کنی

 

پاک و برقرار باشی: ز - ا

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 15:1 توسط ز _ ا |


یاهو

...تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

چه جنونی٬چه نیازی٬چه غمیست..

یا نگاه تو٬که پر عصمت و ناز٬بر من افتد

چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

گلکم...اهوکم...

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم...!


به حق که بغض قلمم

برای صدای مهربان تو میترکد

و

چه بغض سنگینی از این دوری داشت

که با شنیدن زمزمهء عاشقانه مان

صورت پر از گناه مرا سیل برد

و قلمم به مهمان نوازی

سینه ام امد....................


وقتش رسیده حال و هوایم عوض شود


با سار ِ پشت پنجره جایم عوض شود


هی کار دست من بدهد چشم های تو


هی توبه بشکنم و خدایم عوض شود


با بیت های سر زده از سمت ِ ناگهان


حس می کنم که قافیه هایم عوض شود


جای تمام گریه ، غزل های ناگــــــزیر


با قاه قاه ِ خنده ی بی غم عوض شود


سهراب ِ شعرهای من از دست می رود


حتی اگر عقیده ی رستم عوض شود


قدری کلافه ام و هوس کرده ام که باز


در بیت های بعد ، ردیفم عوض شود


حـوّای جا گرفته در این فکر رنج ِ تلخ


انگــار هیچ وقـت به آدم نـمی رسد:->


 ....

دل تو اولین روز بهار...

دل من آخرین جمعه ی سال...

و چه دورند و چه نزدیک به هم..!!!

 

پاک و برقرار باشید..: ز - ا

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 22:28 توسط ز _ ا |


 یاهو..

 این مطلب خیلی باحال بود...از تو یه وبلاگ شخصی خوندم...حتمابخونید...کلی میخندید


 برای اینکه بدانید چگونه شخصیتی دارید به سئوالات زیر بادقت پاسخ دهید:

 

 در حالی كه برای قضای حاجت به توالت مراجعه نموده اید سوسكی را مشاهده می

  نمایید      كه در حال بالا آمدن از چاه دستشویی است. در این صورت شما:   

   ۱-در جای مناسبی كمین میكنید و به محض اینكه سوسك در دسترستان قرار گرفت با 

  شدت هرچه تمامتر دمپایی را بر فرق سرش میكوبید و در حالیكه می خندید و از صحنه لذت 

  می برید شاهد خروج مایعی سفید رنگ از انتهای بدن سوسك میباشید!

  ۲-بی تفاوت به سوسك و هر موجود زنده دیگری مینشینید و كار خود را انجام میدهید.

  ۳-با سرعت هر چه تمام تر و هماهنگ با موزیك متن كه همانا صدای جیغ و فریادتان

  می باشد از توالت بیرون رفته و بزرگتر هایتان را در جریان میگذارید!

 

 

 

 *در حال خواب دیدن هستید. در خواب میبینید كه در میدان جنگ قرار دارید و یك مسلسل

   خودكار در دستتان است. عكس العمل شما چیست؟

 

  ۱ -مسلسل را در حالت رگبار قرار میدهید و هر جنبنده ای كه اطرافتان قرار دارد اعم از

   دوست و دشمن را هدف قرار میدهید

  2-مسلسل را به گوشه ای می اندازید و بی تفاوت به میدان جنگ مینشینید و ادامه كارتان را

   كه همان قضای حاجت باقی مانده از مورد قبل است انجام میدهید!

  ۳-عكس العمل خاصی انجام نمی دهید و اصولاً توانایی انجام هر گونه كاری از شما سلب

  شده و صبح موقع بیدار شدن از خواب خود را خیس نموده اید.

 

 

 

*در حال قدم زدن در خیابان هستید. ناگهان از دور دختری بسیار زیبا و خوش بر و رو به شما

  نزدیك میشود. در این صورت شما:

 

1-تمام استعداد و ذوق و قریحه خود را به كار میاندازید و ركیك ترین و بدترین و بی جواب ترین

  متلكی را بلدید نثار آن بنده خدا میكنید و از دیدن چهره بغض كرده دخترك روحتان آرام میگیرد!

2-بی تفاوت به دختر راه خود را ادامه میدهید و در فكر رساندن خودتان به یك توالت عمومی

   هستید برای قضای حاجت!

3-سریعاً تغییر مسیر میدهید تا وقتی از كنار دخترك رد میشوید مأموران مبارزه با مفاسد گمان

   نبرند كه شما با دخترك هستید و مشكلی برایتان پیش نیاید!

 

 

 

*به استادیوم رفته اید و در حال تماشای بازی تیم محبویتان هستید. ناگهان داور به اشتباه بر

   ضد تیم محبوب شما پنالتی  میگیرد. كدامیك از جملات زیر را به كار میبرید؟

 

1-ای تو فلان این داور! ای مادر و خواهرت رو من...! بابا عزیزم دقت كن!

2-آقا ببخشید شما نمیدونید دستشویی های استادیوم كجاست؟

3-وای خدای من! نمی تونم این صحنه رو ببینم. خدا كنه گل نشه. ایشالله كه ابی جون توپ

  رو میگیره!

 

 

 

 

  *ترجیح میدهید از تلویزیون چه نوع فیلم هایی را تماشا كنید؟

 

  1-فیلم هایی كه توش یه قاتل سریالی اول همه مقتول ها رو شكنجه میده بعد به فجیع

   ترین وضعی اونا رو میكشه و آخرشم دست پلیس نمیفته.

  ۲-بیشتر ترجیح میدم برم دستشویی تا فیلم تماشا كنم.

 3-من شب سر ساعت 8 مسواك میزنم و اگه توی توالتمون سوسك نباشه میرم جیش میكنم

   و بعدشم میرم بغل بابام لالا میكنم!واسه همین فیلم نمی بینم.

 

 

 

 

  *درباره جنگ امریكا و عراق چه نظری دارید؟

  1-چیز خوبیه مخصوصاً اون بمب گذاری های انتهاریش كه واقعاً معركه ست پسر!

  2-این عراقی ها اگه یه وقت دستشوییشون بگیره كجا میرند؟

  3-توی خونه ما صحبت كردن درمورد مسایل ترسناك و خلاف انسانیت ممنوعه!

 

 

 

  *باز هم در حال قدم زدن در خیابان هستید. ناگهان مشاهده میكنید كه ماشینی با سرعت

   تمام به عابر پیاده ای نزدیك میشود. تنها كسی كه میتواند جان عابر را نجات دهد شما

   هستید. چه كار میكنید؟

  ۱-با آرامش هر چه تمام تر آدامستان را میجوید و نگاه میكنید ببینید چه اتفاقی می افتد و

   موبایلتان را در می آورید تا از صحنه پودر شدن عابر پیاده فلك زده فیلم برداری كنید.

 ۲ -به شما هیچ ربطی ندارد و جستجوی خود را برای یافتن توالت عمومی ادامه می دهید.

 ۳ -اختیار انجام هر گونه عمل نجات دهنده ای از شما سلب میشود و وقتی عابر پیاده بر اثر

   برخورد با اتومبیل مانند مگس به هوا رفت زانوهایتان را كمی خم میكنید و با كف دست

   محكم به روی ران هایتان میزنید و با گریه داد میزنید: وای دیدی جوون مردم رو چی كار كرد؟

   خدایا كمكش كن!به دادش برسید مسلمونا!

 

 

 

 

  *شب اول عروسی شما و همسرتان است . پدر و مادرتان از آن خانواده های سنتی هستند.

   بنابراین شما و همسرتان را به سمت حجله راهنمایی میكنند تا دستمالی خونین برای

    صحت باكره بودن عروس به آنها نشان دهید.

 

  1-در حجله با شدت هرچه تمامتر فعالیت میكنید و بعد از 5 دقیقه دستمالی را كه رنگ آن از

   خون مانند انار قرمز شده و قطرات خون مانند باران از آن چكه میكند با افتخار نشان حاضرین

   میدهید!

  2 -اصلاً به حجله نمیروید و در میانه راه مسیرتان را به سمت توالت عوض میكنید.

   3-درون حجله با حالتی گیج و عصبی همسرتان را نگاه میكنید و بعد از 2 دقیقه با گریه و

   فریاد از حجله فرار میكنید و به پیش پدر مادرتان میروید و می گویید: مامان این دختره خیلی

   بی ادبه. حرفای بد بد میزنه! تازه هی به من میگه كارو یه سره كنم! آخه من چی رو باید یه 

   سره كنم؟!؟!؟!

 

 

 

 

  *در حال خواندن یك مطلب طنز در اینترنت هستید. عكس العمل شما چیست؟

 

  ۱-با شدت هرچه تمامتر قهقهه سر میدهید و بعدش برای اینكه لذت خود را تكمیل كنید

   ایمیلی سرارسر فحش و فضاحت تهیه نموده و به فرستنده مطلب میفرستید.

  ۲-یاد دستشویی و مأموریت نیمه كاره تان می افتید.

  ۳-مامانم گفته اینترنت خطر داره و ممكنه ویرس بگیریم واسه همین ما هم اینترنت نمی

   ریم.

 

 

 

 

 از اینكه به تمام سوالات بالا با دقت پاسخ دادید بسیار ممنون. نحوه امتیاز دهی در زیر

  مشخص شده است.

 

 

 

 در صورتی كه پاسخ شما مورد اول میباشد 3 امتیاز و در صورتی كه مورد دوم میباشد دو

  امتیاز و در صورتی كه مورد سوم میباشد صفر امتیاز به خودتان بدهید

 

 نتیجه گیری:

 

 در صورتی كه امتیاز شما بین صفر تا 5 میباشد:

 

 خاك برسرتان!واقعاً خجالت هم خوب چیزی است. شما انسانی بسیار سوسول و ترسو

  هستید.زندگی برای شما فقط در دیدن كارتون تام و جری خلاصه میشود و لا غیر.ایشالله هر

  چه زودتر زیر خاك بروید.در ضمن یادتان نرود شب ها بسپارید موقع خواب حتماً شما را پوشك

  نمایند!

 

در صورتی كه امتیاز شما بین 5 تا 17 است

 

 باز هم خاك برسرتان! شما اصولاً آدمی هستید كه سرتان به مانند كبك در برف فرو برده اید و

  متوجه تغییرات اطرافتان نیستید. هیچ چیزی برایتان مهم نیست و به عبارتی یك پوچ گرا

  هستید.حتی اگر كل دنیا هم منفجر شود شما فقط به فكر تأمین مایحتاج خود هستید و  هیچ

  توجهی برای دنیای پیرامون خود  قائل نیستید.ضمناً هر چه سریعتر خودتان را به یك

  متخصص گوارش معرفی كنید!

 

درصورتی كه امتیاز شما بین 17 تا 27 است

 

  تبریك میگویم.شما یك حیوان به تمام معنا هستید. خوی درنده خویی و خونخواری در

  شما      بسیار زیاد است. شما قابلیت تبدیل شدن به یك جنایتكار