ارزو....

به نام او به یاد تو

آماده ام به دست غمت پرپرم کني
اين رسم عشق نيست که غم پرورم کني

تا کولي وجود من آواره ات شود
خاک هزار فاجعه را بر سرم کني

در من خيال و خاطره آتش گرفته اند
ابري شو و ببار که خاکسترم کني

اي برکهء خيال! چرا سعي مي کني
هر شب در عمق خاطره غوطه ورم کني؟

آرامش وجود تو ايجاب مي کند
در بسترت بريزي و نيلوفرم کني

من هيچ وقت عاشق خوبي نبوده ام
شايد از اين به بعد تو عاشق ترم کني
!

وقتي که «بودن تو» برايم «رسالت» است

اين کار ساده ايست که پيغمبرم کني

احساس مي کنم که کم آورده اين غزل
چيزي شبيه معجزه تا باورم کني


 

دست و دل بازترين شاعر شبهاي كوير
خسته ام. جا زده ام. بي كسي ام را بپذير
باز يك كاسه غزل. كوزه لبريز جنون
و حصاري كه تو باشي و همان كلبه متروك و حصير
چيني نازك تنهايي من را با شعر
امشب از بازترين پنجره ها قرض بگير
كاش امشب غم طوفان زده ام سر مي رفت
دل به دريا بزنم. خواب تو مي شد تعبير
صبر كن فرصت يك جام دگر ندبه بخوان
پشت بام غزل خرد مرا كن تعمير
راستي دير شده تيشه فرهاد كجاست؟
نكند دير بجنبم. برسم با تاخير؟؟


هنوز هم خودت را دعا مي کني؟
آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟. بسوي کدام قبله نماز مي گزاري ؟؟ اميدورام براي خودت جوابي داشته باشي تويي که نقطه هاي دوست رو پر کردي(به این متن خیلی بیش از خوندنش دقت کن....همیشه هر وقت کسی رو خورد میکنی یادت باشه دل خدا اون بالا میلرزه....بترس..)


پلهای پشت سرت را خراب نکن از تعجب

شاخ در می آوری اگر بفهمی که بازهم

ناچاری از همان رودخانه بگذری!!!!!!!!!!!

 


برای دیدن یه رنگین کمون زیبا باید تحمل یه بارون سخت رو داشته باشی!....این بارون الان داره روی سر من مثل سیل میباره....قطراتش انقدر درشت و محکم و مخربن که به سختی زیر شلاقشون سرپا موندم....ولی من به اومدن اون رنگین کمون ایمان دارم.....تو برمیگردی...مثل یه رنگین کمون هزار رنگ اروم....من منتظرم...و سختی این بارو رو با تمام وجودم تحمل میکنم....حقیقتا انتظار با تمام تلخی که داره وقتی به پایان میرسه عجیب شیرینه.....منتظر یه رنگین کمونم....بعد از این بارون سخت....خدایا کمکم کن....


پاک و برقرار باشید.....برام دعا کنید....خیلی دعا کنید....دعا کنید خدا ارزوم رو بهم برگردونه....:زـ ا

حدیث پریشانی...؟؟!!!

یاهو 

اين مثنوي حديث پريشاني من است

بشنو که سوگنامه ويراني من است

امشب نه اينکه شام غريبان گرفته ام

بلکه به يمن آمدنت جان گرفته ام

گفتي غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خيال مرد

گفتم مرو که تيره شود زندگانيم

با رفتنت به خاک سيه مي نشانيم

گفتي زمين مجال رسيدن نميدهد

بر چشم باز فرصت ديدن نميدهد

وقتي نقاب محور يک رنگ بودنست

معيار مهرورزي مان سنگ بودن است

ديگر چه جاي دلخوشي و عشقبازي است

اصلا کدام احمق از اين عشق راضي است

اين عشق نيست ؛ فاجعه قرن آهن است

من بودني که عاقبتش نيست بودن است

حالا به حرفهاي غريبت رسيده ام

فهميده ام که خوب تو را بد شنيده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگويم که خسته ام

بيزارم از تمام رفيقان نا رفيق

اينها چقدر فاصله دارند تا رفيق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچي نشانده اند

تا اين برادران رياکار زنده اند

اين گرگ سيرتان جفاکار زنده اند

يعقوب درد ميکشد و کور ميشود

يوسف هميشه وصله ناجور ميشود

اينجا نقاب شير به کفتار ميزنند

منصور را هر ايينه بر دار ميزنند

اينجا کسي براي کسي؛ کس نميشود

حتي عقاب در خور کرکس نمي شود

جايي که سهم مرد بجز تازيانه نيست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نيست

ما ميرويم چون دلمان جاي ديگر است

ما ميرويم هر که بماند مخير است

ما ميرويم گرچه ز الطاف دوستان

بر جاي جاي پيکرمان زخم خنجر است

دلخوش نميکنيم به عثمان و مذهبش

در دين ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما ميرويم مقصدمان نا مشخص است

هرجا رويم بي شک از اين شهر بهتر است

از صادگيست گر به کسي تکيه کرده ايم

اينجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما ميرويم ماندن با درد فاجعست

در عرف ما نشستن يک مرد فاجعست

ديريست رفته اند اميران قافله

ما مانده ايم و قافله پيران قافله

اينجا دگر باب من و پاي لنگ نيست

بايد شتاب کرد جاي درنگ نيست

بر درب آفتاب پي باج ميرويم


 

خيلي از اين مردم

چون علف

پاي گيلاس افرينش رووييده اند

و خداوند

از خلق اين خلايق متاسف است

ديروز عزراييل را ديدم

با همان کيف پستچي مابش

پر از قبض روح

و به سراغ مشترکين ميرفت

مصرف عمر من خيلي بالا رفته است

خيلي زود نوبت من ميشود

ما هم بدون بال به معراج ميرويم..........


مي خواهم به عقب برگردم
در تلاقي گريه و سکوت، از نو شروع کنم
تار بزنم

و در ترکيب رنگ ها فقط به ابي برسم

جاهايمان را عوض کنم
جاده راا براي خودم
انتظار را براي تو
بکشم
اگر به عقب برگردم
اين بار
تويي ،که مي ماني
منم،که مي روم
.....اگر مي شد به عقب برگردم


 

رفتي از باور من
گر چه جايت خاليست
حيف
در قصه پر غصه من
قصه رفتن و دل كندن تو
قصه اي تكراري است



پاک و برقرار باشید...:ز-ا

 

بدون گفتن این نمیشه.....

یا هو

از خدا خواستم عادت‌هاي زشت را تركم بدهد.
خدا فرمود:خودت بايد آنها را رها كني
.
از او درخواست كردم فرزند معلولم را شفا دهد
.
فرمود: لازم نيست، روحش سالم است؛ جسم هم كه موقت است
.
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند
.
فرمود: صبر، حاصل سختي و رنج است. عطاكردني نيست، آموختني است
.
گفتم: مرا خوشبخت كن
.
فرمود: نعمت از من خوشبخت شدن از تو
.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نكند
.
فرمود: رنج از دلبستگي‌هاي دنيايي جدا و به من نزديك‌ترت مي‌كند
.
از او خواستم روحم را رشد دهد
.
فرمود: نه تو خودت بايد رشد كني. من فقط شاخ و برگ اضافي‌ات را هرس مي‌كنم تا بارور شوي
.
از خدا خواستم كاري كند كه از زندگي لذت كامل ببرم
.
فرمود: براي اين كار من به تو زندگي داده‌ام
.
از خدا خواستم كمكم كند همان‌قدر كه او مرا دوست دارد، من هم ديگران را دوست بدارم
.
خدا فرمود: آها، بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد

پاک و برقرار باشید: ز - ا

سلام....

سلام رفقا...

خسته شدم بس که همش شعر نوشتم و شما هم نظر ندادین ...میخوام ایندفعه چند تا عکس هنری خوشکل بذارم.....

 

 

 

خداییش خیلی قشنگ کار کردن ....نه؟؟؟؟

پاک و برقرار باشید..: ز - ا

 

 


یا حق...

بودنم را هيچکس باور نداشت

 هيچکس کاري به کار من نداشت

 بنويسيد بعد مرگم روي سنگ

 با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ

 او که خوابيدست در اين گور سرد

 بودنش را هيچکس باور نکرد

کاش قلبم درد تنهايي نداشت

 چهره ام هرگز پريشاني نداشت

 برگهاي آخر تقويم عشق

حرفي از يک روز باراني نداشت

 کاش مي شد راه سرد عشق را

 بي خطر پيمودو قرباني نداشت


.

اي پرنده اي که وقت کوچ توست
جاي تو زمين پست و اين حقير آشيانه نيست
!
جاي جاي اين زمين سبز

خاک سرخي اش ز خون ماست

اين بهانه نيست
!
....
من ز خاک اين زمين نيم

خدا کجاست ؟
!
در خيال شوم گرگهاي اين زمانه نيست
!
من جدا ز مردمم که مي روم همچو تو به فصل کوچ

چون از بهار يک نشانه نيست
!
.......
اين ترانه از غرور من سروده شد

آه در نگاه تو سروده ام ترانه نيست
!
اي پرنده اي که وقت پر کشيدنت رسيد

گوش بستن از سکوت اين ترانه منصفانه نيست


من به دستي که مرا
پر دهد از اين قفس گمنامي، محتاجم

و به نوري لب ايوان سياهيهايم
من به تو محتاجم
به تو اي سبز ترين قصه عشق
که در انديشه اوهام زمان مي چرخي
و مرا
گاه به سر حد جنون ميراني
من به تو محتاجم
من به تو محتاجم
.....(باور کن...)


خلوتم را نشكن
شايد اين خلوت من كوچ كند
به شب پروانه
به صداي نفس شهنامه
به طلوع اخرين افسانه

و غروبي كه در ان

نقش ديوانگي يك عاشق
بر سر ديواري پيدا شد
.
خلوتم را نشكن

خلوتم بس دور است
ز هواي دل معشوق سهند
خلوتم راه درازي ست ميان من و تو
خلوتم مرواريد است به دست صياد
خلوتم تير وكماني ست به دست ارش
خلوتم راه رسيدن به خداست
خلوتم را نشكن


 

آورده است چشم سياهت يقين به من هم آفرين به چشم تو هم آفرين به من

بر شانه ام گذار سرت را که حس کنم نازل شده ست سوره اي از کفرو دين به من

بيگانه را بريده ام از چين دامنت آن سان که چشم دوخته ديوار چين به من

وقتي نگاه مي کني احساس مي کنم وارد شده ست حضربت روح الامين به من ....

 


 

با صدايي كه مي رسد از دور
آيه هاي ترنم است به راه
لحظه هاي بي بهانه عشق
راه شب را مي گذرند

و به فرداي بي مهاباي آينده

پيوند مي خورند
...
لحظه ها منتظر هيچ كس

نمي مانند
...
سوار بر مركب زمان

تامل را قلع و قمع ميكند
جاي ماندن نيست
اي مسافر شتاب كن
راه طولاني است


پاک و برقرار باشید...: ز - ا

شب نامه....

یاهو

من پذيرفتم شکســــــــت خويش را

 پندهاي عقل دور انديش را

من پذيرفتم که عشق افسانه است

 اين دل درد اشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب ديدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من ميـــــــــــروي

 آرزو دارم ولي عاشق شوي

ارزو دارم بفــــهـــــمي درد را

تلخي برخورد هاي سرد را....


من هنوز نفس ميکشم … هنوز راه ميرم … هنوز ميتونم ببينم … بشنوم … دل مرده ام رو با خودم هر جا که ميرم به دوش ميکشم … مرگ تدريجي روحم رو که ذره ذره تاريک و تاريک تر ميشه رو جلوي چشمام ميبينم … ديگه جرقه ي سلولهاي مغزم نمي تونن فاصله ي بين سطرهاي خاليه کاغذ رو پر کن … ديگه اشکي توي چشمم نمونده که سر قبر آرزوهاي مرده ام بريزم … ديگه برام کبريتي نمونده که باهاش برگهاي خشگ غمم رو به آتيش بکشم و با گرماي شعله اش دلمو گرم کنم … مدتهاست که منتظر پايان اين کابوس و بيدار شدن از اين خواب لعنتيم … کابوسي که سالهاست دارم ميبينم … رويايي که بيدار شدن ازش به قيمت زندگي تموم ميشه … من هنوز راه ميرم … ميبينم … ميشنوم … نفس ميکشم … ولي زنده نيستم … خيلي وقته مرده ام … خيلي وقته


حرفي بزن

خودم کتيبه اي از آهم از تو ديگر مدال نمي خواهم .

سکوت تو پيرم کرد

من واژهاي لال نمي خواهم

هنوز وقت هست

اگر روزي دلت گرفتو گمان کردي وقتش رسيده است که برگردي

کنج همان پارک منتظرت هستم

من دلخوشم به اينکه کنار تو يک عمر آشناي قفس باشم

پرواز را از ياد نخواهم برد کنج همان پارک منتظرت هستم

من دلخوشم به اينکه کنار تو يک عمر آشناي قفس باشم

پرواز را از ياد نخواهم

اگر توانستم به خود بقبولانم که رفته اي وديگر باز نخواهي گشت

دل مي سپارم

به هر چه باداباد

و از مرگ هم مجال نمي خواهم..

 


نزديک صبح بود اما هنوز خوابش نبرده بود و همش توي رختخواب وول ميخورد. باورش نميشد که تا چند ساعت ديگه ميتونه عزيزترين آدم زندگيشو ببينه، اون هم بعد از پنج سال !!بعد از اين همه سال حسرت ديدار و اين همه سال دفترهاي سفيد رو با شعر سياه کردن و دعا کردن بالاخره انگار خدا کمکش کرده بود. خودش را مديون حامد ميدونست که ديروز بهش خبر داده بود نازنين هرروز توي اون پارک قديمي قدم ميزنه. از وقتي حامد اين خبر را بهش داده بود، دائم خودش را ملامت ميکرد که چطور اين همه سال دنبال نازنين دويده بود اما هيچوقت به مغز پوکش! خطور نکرده بود که يک سر به اون پارک قديمي و خاطره انگيز بزنه. پيش خودش تجسم ميکرد چه لحظه نابي ميشه اون لحظه که بعد از پنج سال چشمهاشون توي چشم هم بيفته. حتما نازنين خيلي غافلگير ميشه و از خوشحالي شايد کنترل خودش هم از دست بده. آخرين بار که نازنين را ديده بود روزي بود که نازنين براي کار واجبي مقداري پول ازش قرض گرفته بود و ديگه هيچوقت برنگشته بود. هميشه فکر ميکرد شايد بعد از اون روز اتفاقي براي اون افتاده باشه ولي حالا خوشحال بود که اون زنده هست. بالاخره عقربه هاي لعنتي جلو رفتند و ساعت 11 صبح شد. کت و شلوار خودش را پوشيد و دفتر شعر کادو کرده خودش هم برداشت و راه افتاد. سرراه شاخه اي گل هم خريد و راهي پارک شد. وقتي به سردر پارک رسيد يک احساس عجيبي به سراغش اومد. تمام خاطراتش زنده شد و به ياد اولين آشنايي خودش و نازنين توي اين پارک افتاد. ياد اون لحظه اي که روي اون نيمکت نشسته بودند و وقتي که حرف از عشق افتاد نازنين گفت: (( هميشه احساس لطيفي داشتم و عشق براي من بالاترين دليل بودن هست. و معتقدم عشق يکي و خدا هم يکي.)) مطمئن بود که نازنين هنوز بالاترين دليل بودنش را به ياد مياره. داخل پارک شد، چند قدمي برداشت و ناگهان خشکش زد. چند متر جلوتر نازنين بود که داشت قدم ميزد. باورش نميشد، تقريبا هيچ تغيري نکرده بود. صداي قلبش رو ميشنيد که تند و تند و تند ميزد. رنگش عوض شده بود ولي تصميم گرفت نازنين رو تعقيب کنه و در يک جاي خلوت يکدفعه غافلگيرش کنه. پشت سر اون حرکت کرد و متوجه شد که نازنين داره به سمت همون نيمکت خاطره انگيز ميره. روي اون نيمکت يک جوون نشسته بود. نازنين انگار که يک آشنايي مختصري با اون جوون داشته باشه سلامي کرد و نشست کنارش. پنج دقيقه گذشت و هنوز نازنين داشت با اون مرد صحبت ميکرد. تصميم گرفت جلوتر بره و از پشت نيمکت اونها رد بشه تا شايد چيزي دستگيرش بشه. به طوري که ديده نشه حرکت کرد و وقتي به پشت نيمکت اونها رسيد سرعتش قدمهاي خودشو کم کرد. گوشهاي خودش رو تيز کرد و صداي نازنين رو شنيد که به اون مرد ميگفت: ((هميشه احساس لطيفي داشتم و عشق براي من بالاترين دليل بودن هست. البته معتقدم عشق يکي و خدا هم يکي.)) شاخه گل و دفتر شعرش را در زباله داني پارک انداخت و رفت و ديگر هيچکس از او خبردار نشد


دلم براي نگاهش دوباره لک زده است/وبي خيال که عمري به من کلک زده است

قمارعشق و اين همه شکست تکراري/دوباره بي بي دل را حريف تک زده است

عجيب علت جيغ مرا نمي فهمند/خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است

ولم کنيد که ديگر نمي توان خفه کرد/کسي که حرف دلش را به قاصدک زده است

يکي دوبار صدا زد عبورکن شاعر/شعور در پس اين کله ها کپک زده است


امشب دلم بد جوری گرفته....داره خفه میشه....واسم دعا کنید...واسه ی من ...و واسه ی ارزوم....دعا میکنم که همه به ارزوهای قشنگشون برسن....برای منم دعا کنید...

پاک و برقرار باشید: ز- ا

یاهو
تا تو هستي که مرا خرد کني

متنفر شدم از بودن خود

خاک بر حادثه هاي شب و روز

اين منم منتظر لحظه ي اسودن خود

مانده تا درک کني شعر مرا

مانده تا باز شود پرده ي راز

مانده تا سر برسد وقت غروب

عطش تشنگي و سوز و گداز

تو دلت خوش که مرا ازردي

بس که در پرده ي غفلت خوابي

من پس از اين خاموش

مانده تا حرف مرا دريابي


باز باران بي ترانه

باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه

باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم

من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم

کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟

نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند

که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟؟؟

نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا

که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران

به روي همسر و پروانه هاي مرده اش ارام باريده

کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟؟؟

نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند

که باران, عشق تنها نيست

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

کجاي مرگ ما زيباست...نمي فهمم!!!!؟

ياد ارم, روز باران را

ياد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکي ده ساله بودم

مي دويدم زير باران..از براي نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد

فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود

نمي دانم

کجاي اين لجن زيباست؟؟؟؟

*****

بشنو از من, کودک من

پيش چشمم, مرد فردا

که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست

و باران من و تو درد و غم دارد


بزن هيزم شکن جان ناز شصتت بزن محکم بزن قربان دستت

بزن اينجا نمي پرسند هرگز کدامين دست بي پروا شکستت

تو عاشق بودي و در اوج بودي ولي گردون گردان کرد پستت


مردم همه
تورا به خدا
سوگند مي دهند
اما براي من
تو آن هميشه اي

که خدا را به تو

سوگند مي دهم
!


پاک و برقرار باشید..: ز - ا

مرداب....

مرداب تنها بود و من تنها تر

مرداب آرام بود و من هم در آرامش به او نظاره ميکردم

مرداب ساکت بود و مرا نيز سکوت فراگرفته بود

مرداب را دوست دارم

او بزرگ است

آرام است

ولي غمگين

و دل پر دردي دارد

حتي تکان هم نمي خورد

که اگر تکان بخورد

وآرامشش به هم بخورد

ديگر مرداب نيست!

با همه اينها

ناگهان از او بدم آمد

متنفر شدم

چون از بي تحرکي و بي تعصبي

او را لجن فرا گرفته...

مرداب تنها بود و من تنها تر

 يادتان باشد

مرداب نمانيد...


اينبار:

رفتن

از آن تو

و ماندن براي من

کاش سهم تو هم: مان...

نه اين کلمه هيچ گاه نبايد کامل مي شد

محکوم بود به حرام

و لبانم نجاستش را به ترسيم نتوانست

دور روياهايم ديوار مي کشم قبول ؟

اما قول نمي دهم که اگر روزي در نگاهت گم شدم

دوباره دلم نلرزد و در آوار ديوارها نميرم ...

کاش شهامت اعتراف

زير شلاق چشمانم را داشتي


کاش رها ميدشم از کاش ها....کاش...

بايد رفت....

بايد حصارها را در هم کوبيد...

بايد ....بايد ها را انکار کرد...

بايد واژها را

مانند اشکهايم رها کنم

بايد زندگي کنم...

بايد..براي بايد ها باشم....

 

قلبم از بايد ها تير ميکشد....واژها از بايد ها خسته اند.....دلم ميخواهد بروم...

بروم جايي که دريايش..هميشه آرم است..

واژه اش...

واژه ي آسمان است...

مهتابش هميشه نوراني....

 

جايي که انتهاي قلبم آنجاست..

جايي که واژه نداند کجاست...

فقط ميخواهم بروم.....

 دلـم ميخواهم.....ب ـ ر ـ و ـ م !!


کفن پوش يک دل بي مرهم
تسبيح به دست از حرمت سايه ها مي گذرم
.
در مرگ لحظه ها

از عرصه صدايي کم رنگ
به آغوش خاموش دلم فرا خوانده مي شوم
.
صداي پاي شب را

دور از چشم باران

دفن مي کنم
.
شايد محبت در همين نزديکيها باشد

چراغي سوسو کنان به دست مي گيرم
بروم به کوچه هاي خاموش بي کسي
تنها همدمم آسمان و ماه و و خاک و زمين
هر کدام ره پيموده به سويي
از فراسوي ادراک فضايي بغض آلود مي گذريم
.
هر کدام همچو خطي موازي

خواب شب گرد عاشق را رنگ مي زنيم
.
هر کدام اندوه دل خود را

پشت سياهي سايه درخت ناروني
سبز نگه مي داريم
.
بعد از تکاپوي يافتنمان

اين منم که غريب تر از هر حسي
به لاک خاک آلود احساس خود بر مي گردم
...
كاش اينگونه نمي شد گاهي

گاهي آرام مرا مي بردي

گاهي آرام مرا ميراندي

كاش گاهي تب هر قطره نگاهت به تنم جان ميداد
...کاش بیهوده نمیمرد دلم.....
 


به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

با چراغي همه جا گشتمو گشتم در شهر

هيچ کس! هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

عابقت با قلم شرم نوشتند نشد

 

پاک و برقرار باشید...:ز-ا

....یا علی

 یا هو

به خداحافظي تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

با چراغي همه جا گشتمو گشتم در شهر

هيچ کس! هيچ کس اينجا به تو مانند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لبهايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

هر کسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

عابقت با قلم شرم نوشتند نشد


زمان! به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست.... بوسيدن قول ماندن نيست..... و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست ..... هيچ وقت دل به کسي نبند چون اين دنيا اين قدر کوچيکه که توش دو تا دل کنار هم جا نميشه ... اگر هم دل بستي هيچ وقت ازش جدا نشو چون اين دنيا اين قدر بزرگه که ديگه پيداش نمي کني .... هر وقت احساس کردي در اوج قدرتي به حباب فکر کن.... بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي ، جواب كنيم نبايد حتي رو بهترين كسا توي بدترين جاها ، حساب كني(تکراریه ولی کامله ...و خوندنش خالی از لطف نیست...)


نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته

به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم

تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار

و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم

تو مثل مرز احساسي قشنگ و دور و نامعلوم

و من در حسرت ديدار چشمت رو به پايانم

تو مثل مرهمي بر بال بي جان كبوتر

و من هم يككبوتر تشنه باران درمانم

بمان امشب كنار لحظه هاي بي قرار من

ببين با تو چه رويايي ست رنگ شوق چشمانم

شبي يك شاخه نيلوفر به دست آبيت دادم

هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم

تو فكر خواب گلهايي كه يك شب باد ويران كرد

و من خواب ترا مي بينم و لبخند پنهانم

تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه مي گيرد

و من مرغي كه از عشقت فقط بي تاب و حيرانم

تو مي آيي و من گل مي دهم در سايه چشمت

و بعد از تو منم با غصه هاي قلب سوزانم

تو مثل چشمه اشكي كه از يك ابر مي بارد

و من تنها ترين نيلوفر رو به گلستانم

شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر كرده

و شايد يك مه كمرنگ از شعري كه مي خوانم

تمام آرزوهايم زماني سبز ميگردد

كه تو يك شب بگويي دوستم داري تو مي دانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش درياست

و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم

به جان هر چه عاشق توي اين دنياي پر غوغاست

قدم بگذار روي كوچه هاي قلب ويرانم

بدون تو شبي تنها و بي فانوس خواهم مرد

دعا كن بعد ديدار تو باشد وقت پايانم


شبي سخت است و جان فرسا

دلم اکنون اسير دست پاييز است

کسي اي کاش ميفهميد اين تنهايي من را

و دستاني که شايد آسمان ابري دل را

به سوي روشناييها سوق ميدانند

و آن مردي که روي اسب خوشبختي

هواي قلب من را از غم و اندوه و دردو ماتم و گريه

براي لحظه اي هم پاک ميکرد

شبي با دل بگفتم عشق من از دست خواهد رفت

دلم خنديد و گفت هرگز

و من سر در گريبان غرق در اندوه و ماتم

قصه ها گفتم برايش از شب هجران

ولي اشکم به من محلت نداد تا لب

سخنها را برايش بازگو سازد

که چون بغضي فرو خوده به من هشدار ميدادند

که اي معشوق بي ياور

کسي ديگر نخواهد بود

دل من را پريشان سازد و آنگاه

به دستان زني هرزه پناه آرد

کسي ديگر نخواهد بود

که قلبم را چنان ويرانه اي سازد

که در آن قطره هاي اشک من جاري کند سيلي عظيم و رودي افسرده

که در هر سو نوا سر ميدهد

که اي عزيز رفته از پيشم

بيا برگرد که دل طاقت نمي آرد

ولي او با همان لحن قشنگ و حرف تکراري

به من ميگفت عزيز من بيا بگذر

ولي اي کاش گذشتن از تمام خاطرات و حرفهاي ظاهرا زيبا

همانگونه که او ميگفت و ميپنداشت آسان بود

کسي بايد به او ميگفت که بگذشتن از و يعني گذشتن از تمام هستي و دنيا

ولي افسوس کسي ديگر نخواهد بود

کسي ديگر نخواهد بود


اگر زدلهره ترديد عاشقي سيرم نه اين که حوصله اي نيست از تو دل گيرم

تمام شهر پر است از هجوم شايعه ها عجب شايعه اي اين که بي تو مي ميرم


ببخشید طولانی شد چون دارم میرم یه سفر یه هفته ای ...واسه همین گفتم بیکار نباشین...

پاک و برقرار ....و موندگار باشید...: ز - ا

یا هو..
سر مشقهاي آب بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
گل کردن لبخندهاي همکلاسي
با يک نگاه ساده حتي يادمان رفت
ترس از معلم حل تمرين پاي تخته
آن زنگهاي بي کلک يادمان رفت
راه فرار از مشقهاي توي خانه
اي واي ننوشتيم آقا يادمان رفت
آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم
جديت((تصميم کبري )) يادمان رفت
شعر((خداي مهربان)) را حفظ کرديم
يادش بخير اما خدا را يادمان رفت
در گوشمان خواندند رسم آدميت
آن حرفها را زود اما يادمان رفت
فردا چه کاره ميشوي؟ موضوع انشاء
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت
ديروز تکليف آب بابا بود و خط خورد
تکليف فردا نان و بابا يادمان هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هِي بِگو :

دريا ، دريا ، دريا

- خودَت خواستي -

مرغان ماهي خوار آمدند

. . .

اسارت در تُنگِ خانه ي ما

بهتر نبود ؟!!
عالم سرد و غريب مي سپارم از دور، همه زندگيم
کمکي خواسته ام، به خدايم قسم امروز مرا دريابيد من تنها گنهي داشته ام؟
کمکي خواسته ام
بشتابيد به سويم همگي
آسمانم شده بي رنگ و غريب
دلم از رنگ نگاهي خاليست
دل من سوخت براي دل يک ماهي ناز
دل من سوخت براي دل يک بلبل ناز
تو چرا مي خواني، توچه را بي تابي
قفست همچو تمام دل من تنگ شده؟
مي سپارم از دور همه زندگيم
از نگارم کمکي خواسته ام
سرد و نمناک، نگاهي گذرا
مي توانم که ببينم از دور ابري از روي صفا سايه اش پر رنگ است
گرميش بي پايان، قاصدک گفت به من ناله نکن داد بزن
بنشين بر لب کوه، بنشين بر لب آب ناله بر آفاق بزن
گنهي داشته اي، که به خود مي نالي، ناله ات رنگ جدايي دارد
پس گران است بدين رنگ بمردن، آري
دل سرخش شده از شدت غم رنگ نياز
من چرا غمگينم؟ من چرا غمگينم؟
خانه ام تنگ شده. لانه ام تنگ شده، شده است صحبت من بي پايان
دل من پر درد است، وقت ما هم تنگ شده است آشنائيم همه با همه درد ولي افسوس که گوش شنوا جايي نيست
شب گريه هايي كه
در كوچ بي بهانه تو سرودم؛
برگزيده جشنواره جهاني شعر شد!
باز هم تكرار مي كنم:
هيچ وقت مهرباني هايت را فراموش نمي كنم؛
عزيز كوچ كرده اي
كه
مرا تا هميشه دنيا؛شاعر كردي!
با اينكه اين جا شلوغ است اين نامه را مي نويسم
در خنده ها مي گدازم از گريه ها مي نويسم
در اين حوالي غريبم راهي به جايي ندارم
تنها تو را مي شناسم تنها تو را مي نويسم
عطر نگاه تو جاريست در كوچه هاي خيالم
ياد تو مي افتم اي دوست از عشق تو مي نويسم
با اينكه در لحظه هايم جاي عبور تو خاليست
تكرار نام تو زيباست از ابتدا مي نويسم
اينجا براي سرودن ديگر مجالي نمانده است
چشم انتظار تو هستم اين نامه را مي نويسم

حــــــالا بيــــا و بخــــوان و ورق بزن

آدم.خليـل.موســي وعيســــي ورق بزن    

 

از ابتدا هــر که باکره تر. بي نصيب تر

حالا به نــام حضرت مريـــم. ورق بزن

 

قابيــل بود آنکه بشـــــر را ادامــــه داد!

از ابتــــدا براي جهنـــــــــم . ورق بزن

 

امروز شعر رســيدي همه سياهي است

اصلا نخـــــوان! بـــــــدان و ورق بزن

 

اينجا منـــــم که تــــــه شـــــعر مانده ام

من را نخــــوان . مــــــرا هم ورق بزن
 
پاک و برقرار باشید....: ز - ا

رسم اینجا.....

یا هو

شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم
خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم
در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم
و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟
چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟
خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني
خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!


نه من به خاطـره ها يـم ميـرسـم

نه تو به پـناهگاه فـرارت

که شـبيـه هـيـچ جاي خاطره هاي من نـيـسـت

اگر ا ز ا بتـدا اهـل پچـپـچـه نبودي

من صدايـم را گم نمي کـردم

کـه لال بـميـرم

در حـسـرت يک گـوش شـنـوا

من به رسـم ا يـنـجـا

ديگرازديـدن هـيچ نگاه بي قـافـيه اي

خجا لت نمي کشم

به رسم ا يـنجـا

شمـرده شمـرده هـم اگـر باشي

سرسري مي خوا نـمـت

پـشـت سر اين خـيابـان هـذيـاني آب مي ريزم

و اگـر چـه ا ين حرفـهـا

براي يک لحظه هـم که شـده ديگـر به مـن نمي آ يـد

ولي گـاه گـاهي براي اين خـيـابـا ن

به رسـم کـوچه باغ خـودمان

گريــه ها مي کنـم



پاييز پريدن تو را باور کرد
وقتي که ترانه ي تو را از بر کرد
اندوه تمام چهره اش را پوشاند
باريد و تن تکيده اش را تر کرد


رودم اگرچه روي به دريا نمي کنم

آن قدر کوچکم که من و ما نمي کنم


امروز رفتني ست وجاي گلايه نيست

اما نظر به جانب فردا نمي کنم


دل کندم از هر آن چه که دستم نمي رسيد

دل را اسير خواهش بي جا نمي کنم

مجنونم و دوپاي به زنجير بسته را

پا بند عشق هرزه ي ليلا نمي کنم


من آدمم ،ملامت اگر مي کني بکن

ميلي به سيب نارس حوا نمي کنم


هر آرزو که بود مرا در زمين نشد

با اين شکست دست به بالا نمي کنم


کافر بخوان دروغ تو از راست بهتر است

از سنگسار ومرگ که پروا نمي کنم


جز «منزوي »که شاعر جاويد عصر هاست

خودرا مريد هيچ کس اين جا نمي کنم

در انزواي خويش قفس باف پيله ام

در سر پريدني ست که حاشا نمي کنم
....پاک و برقرار باشسد...: ز - ا

زمان به من اموخت....

 یا هو

خبر به دور ترين نقطه ي جهان برسد

نخواست او به من خسته _بي گمان_ برسد

شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت

کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد

چه ميکني اگر او را که خواستي يک عمر

به راحتي کسي از راه ناگهان برسد...

رها کني برود از دلت جدا بشود

به آنکه دوست ترش داشته ، به آن برسد

رها کني بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دور ترين نقطه ي جهان برسد

گلا يه اي نکني بغض خويش را بخوري

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که... نه ! نفرين نميکنم ... نکند

به او که عاشق او بوده ام زيان برسد

خدا کندفقط اين عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد


دستم که لغزيد تو را نوشتم ، باور کن هيچ عمدي در کار نبود .
تو تنها حاصل لغزش يک دست بودي ،
شايد همان دست تقدير که خودت گفتي !
حالا لاشه ات در ذهنم آنچنان تعفني کرده ،
که حاضرم سرم را بر باد دهم ،تا لغزش يک دست را جبران کنم .
اما تو چرا بي محابا بين واژه هاي من سرک کشيدي ؟
مگر نمي دانستي که من اين روزها حال و هواي ديگري ، را ندارد !
کاش ،ديگري هيچ وقت خودش را آويزان هيچ واژه ي نا شناخته ايي نميکرد .
حتي ، من


زمان به من اموخت:

همیشه دست دادن نشانه ی رفاقت نیست....

همیشه بوسیدن نشانه ی ماندن نیست...

همیشه عشق ورزیدن نشانه ی تنها شدن نیست


عشق يك دروغ يزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي...بي انتها و مطلق... _ عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان _من بودم و تو بودي و كلي آدم ديگه ،زندگي قشنگ بود فكر كرديم مي مونه همين جوري قشنگ ،پير شديم رفت ،نه مني موند ،نه توئي و نه ديگراني ،شبحي مونده كه دلخوشيم به سوسو زدنش..


.

پاک و برقرار باشید: ز - ا